در این آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار !
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب تست
که می بخشی به شادی ها نویدم!...
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم بر افروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریزاین سکوت آشنا سوز ! ...