اگر می خواهی برو / اگر می خواهی بمان...
آنچنان که می خواهی باش
بر روی این زمین در رهگذار تند باد های آوارگی تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست
اگر گفته بودی بمان می دانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی برو می دانستم که باید بروم اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام و اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام.
چگونه نیندیشیده ای که یک انسان باید برود یا بماند.
و من اکنون در میان این دو نقیصه بیچاره ام.
کسی که عشق رهایش می کند بودنیست که نمی داند چگونه باید باشد و چه بیتابی آزار دهنده ای است بلاتکلیفی میان وجود و عدم
آری کسی که با خود نیز نیست - چه تنهایی آزار دهنده ای