شکر خدا !
یک کتاب ۸۰ صفحه ای ترجمه کردم
كه
۵ ناشر براي چاپش سر و دست
مي شكنند!
و
۱۰۰۰ كيلو ترانه ناب سروده ام !!!
براي دومي
ناشر آشنا سراغ نداري ؟!!!
هميشه همينطور بوده و هست !
ايميل هاي تو
به باور هاي من قطره قطره
عشق تزريق مي كنند
به زور !
و تفكرات من
بي اختيار
ترديد را سوت مي زند !
مي روم كلاف كامواي بنفش ياسي رنگ
را بر مي دارم
دو رج شعر مي بافم
يك رج زير و يك رج رو
تلفنم داد مي زند
جواب مي دهم
مي گويي كه امروز نمي تواني بيايي!
كلاف را دور انگشتم مي پيچم
از رو ... نمي روم!
تماس مي گيرم براي اصرار كردن به تو
مي گوئي كه امروز نمي تواني ...
از رو ...
ولش كن !
...
بافته ها را پس مي كنم.!!!
زمان سالخوردگی ام فرا برسد
شاید عشق پیری چیز دیگری باشد !!!
شاید ...
هنوز هم به دنبال جمله ای نو می گردم !