یک جمله برایم بسازید - یک جمله ی نو
به گدائی آمده ام
نوشته هایم دیگر کهنه شدند
حرفهایم همه تکراری شدند !
به گدائی آمده ام
کفش هایم را به گرو نگه دارید
یک جمله به من بدهید - یک جمله ی نو
اصلا خبرنداری!
یعنی فرصت نداشتی که خبردار شوی
آن قدر خودت را در فضای بون من غرق کردی که دیگر فرصت نشد خبرت کنم!
بهتر است این بی خبری را گردن هیچ کس نیندازیم
زندگی است دیگر
کاریش نمی شود کرد
یعنی ... یعنی می شود کاریش کرد اما تو نخواستی
تو نخواستی خورشید به روزگارمان حسادت کند!
تو نخواستی دلم برایت تنگ شود هر روز !
مطمئن باش از امروز تا همیشه :
...
من دوست دارم پرواز کنم در این روزهای قحطی بال!
در این روزهایی که انسان ها حتی خیال پرواز با دست ها شان را با خنده های عصبی /فراری می دهند!
من دوست دارم پرواز کنم در تیک تاک های خوش طعم!
چه دنیا بخواهد چه نخواهد
چه تو بخواهی چه تو نخواهی
من دارم می روم به سمت واقعیت !
به سمت ...
خبر نداری که رها شده ام از قفس وابستگی به ... بگذریم!
اگر بنیاد غم و حرمان برمی افتاد /
روح آدمی شبیه لوحی سپید می شد که برآن چیزیجز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.
یک نفس بگشای مژگان سیاهت را .
اگر می توانستی ببینی که بخت بد که شکست تو در زندگیت بوده - همان نیرویی است که قلبت را روشن می کند - روحت را از مغاک تمسخر بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد
آنگاه رضا به داده می دادی و آن را میراثی می دانستی که تعلیمت می دهد و آگاهت می کند.
(!)
من هرگز نمی گذارم اشک هایی که غم از هر پاره ام برگونه هایم جاری می سازد به خنده بدل شود.
ای کاش زندگی ام برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.
غم های من به آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم
نه شکنجه و نه تبعید هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است.