تبليغاتX
من برای گفتن حرفی به میان شما آمده ام.
عشق - عدالت - آزادی - خدا
زمینیان!

زیبایی را با نگاه شما شناختم.

من خاطره ای از روز های روشن آشنایی ام.

من شگفتی تو هستم وقتی که معمایی را کشف می کنی.

زمین گرد است !

هنوز لذت این کشف زیر پوست داناییتو - دل می زند.

دیگر چه چیز هایی کشف کرده ای و می کنی ؟

من لحظه های شکوهمند مشتاق جویندگی ام.

جست و جو کن مرا

بیابی ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:17  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

بیا با دلم به سر کن

لباس عشقو به بر کن

اگه با دلم نساختی

برو عالمو خبر کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

می گویند او ولگرد بود.

می گویند او علفی بود روئیده از بذری بی فایده

مردی بد اخلاق و خشن.

می گویند فقط باد بود که موهایش را شانه می کرد و فقط باران بود که جامه و پیکرش را می شست.

آن ها او را دیوانه می دانند و کلامش را به شیطان نسبت می دهند.

بنگرید ! مردی را که تحقیر کردند سرافراز شد و همه را به چالش فرا خواند

صدای او هرگز فرو نمی نشیند.

او آوازی خواند که هیچ کس نمی تواند آهنگ آن را فرو بنشاند

آواز او از نسلی به نسل دیگر سفر می کند و در گوش ها و دل ها می نشیند.

او غریبه ای بود در میان ما

زائری بود در باران

او مهمان ما بود و روزی بر دروازه دل ما کوبید.

او بر دروازه ی دل ما کوبید و ما در را به روی او نگشودیم.

او به دیار خود بازگشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:53  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

به او گوش می سپرم

اما نه برای شنیدن سخنانش

بلکه برای شنیدن موسیقی صدایش

صدای او تسکینم می داد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

بدون او زیستن تلخ تر از مرگ است.

سکوت او روز ها را ساکت و خاموش می کند.

تنها طنین خاطراتم است که سخنان او را تکرار می کند .

اما من تشنه ی شنیدن صدای اویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

سکانس اول

خورشید تکیه داده است به تو

او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی !

یک تکیه گاه با وقار و چند صدم ثانیه ای !

البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم می گفت که تکیه گاه همیشگی اش هستی

مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من !

سکانس دوم

هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطره هامان چه قدر سنگین شده است ؟

این سنگینی هم خوب است هم بد

خوب است چون نشان می دهد من و تو چقدر با هم خاطره داریم

تو خالق خوب ها هستی و من پدید آورنده بد ها ( نگو نه ! خودم خوب می دانم !)

واما بدی این سنگینی وجود حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام حسی که روز به به روز دارد بیش تر ریشه می دواند در سلول های بدنم ...

وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر در دیار های چند صدم ثانیه هفتگی مان مرا باران زده کند شدید

سکانس سوم

دارم در هوای کنار دریا قدم می زنم

با درختان هم نفس شده ام

سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت کمی هوای بهاری  همراه با طعم آواز گنجشک ها را تقدیم ریه هامان کنیم

مطمئن باش درخت هاهم ریه دارند ...

قبول نداری ؟

ببین درخت ها هم ریه دارند من و آنها قبول داریم

من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم

چه قدر حرف های من و عکس العمل سکوت آمیز تو تکراری شده !

سکانس چهارم

ببین ؟!

من خیلی خسته شده ام

من خستگی ترافیک - بی مهری دیگران - مشکلات زندگی ...

همه و همه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از حس تنهایی که از نبود تو به وجود می آید برایم غیر قابل تحمل است

چرا دوباره سکوت می کنی ؟

من دیگر از سکوت بدم می آید !

من دیگر ...

چیزی نگویم بهتر است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

با تنهایی خویش انس بگیر

تنهایی فرصتی است مغتنم برای یافتن خویش

نیرویی را فراهم می آورد تا با دیگران رابطه ای سازنده بر قرار کنی !

تنهایی معبدی است که در آن خدا را دیدار می کنی

انزوا به تاریکی می ماند

انزوا حاکی از آن است که تو رابطه ای را گسسته ای

خالی شده ای

میترسی

دیوانگی آری ـ افسردگی نه

چه باک که در نگاه مردم دیوانه باشم ۰۰۰

آری فقط دیوانگان اند که طعم شیرین زندگی را می چشند

خوب است که هنرمند صداقت و بی پیرایگی باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:27  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

باز آمدم چون عید نو

تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

من نشکنم جزجور را یا ظالم بد غور را

گر ذره ای دارد نمک

گیرم اگر آن بشکنم

ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم

شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

گر پاسبان گوید که هی

بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد

من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل

از بیخ و اصلش بر کنم

گردون اگر دونی کند

گردون گردان بشکنم

شما مست نگشتید وز آن باده نخوردید

چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

درین خاک درین خاک درین مزرعه ی پاک

به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

در گهواره از گریه تاسه می رود

کودک کر و لالی که منم

هراسان از حقایقی که چون باریکه از نور

از سطح پیشانیم می گذرد.

خواهران و برادران

نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید

همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید

۵ یا ۶ ماه

خوشبختی جز رضایت نیست

به آشیانه بت دست پر بر می گردد پرستوی مادر

گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سال هاست

از یاد رفته است

خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید

بخندید

همین است

برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید

برای حفظ رضایت

نعمت انتظار و تلاش را شکر گزار باشید

پرستو های مادر

قادر به شمارش بچه هاشان نیستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:18  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

پشت دیوار لحظه ها

همیشه کسیمی نالد

چه کسی است او ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:9  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:7  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

... و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان ۲۰۰ جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم

نوش کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

خدایا !

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد

نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم

و آنقدر با تو درد دل می کنم

تا کم کم چشمهایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند

و پس از آن ات که قلبم سبک می  شود

و تو می آیی

و تمام فضای دلم را پر می کنی

آن وقت دیگر آارم می شوم

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد

چون تو را در قلبم دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:54  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

عزیزان دل

سلام

در زندگی مواقعی پیش می آید که احساس سردر گمی می کنیم

گوئی در دایره ای بسته گیر افتاده ایم و هیچ کس قادر نیست احساس ما را درک کند

انگار زبان ما متفاوت از زبان سایر انسانهاست

گاهی اوقات حتی مجاز به بیان احساس مان نیستیم و آن قدر تنهائیم که نا خود آگاه از این همه تنهایی قلب مان فشرده می شود و اشک از چشمان مان جاری ...

اما بعد از مدتی

وقتی با خودمان خلوت کرده و به روند زندگی مان نگاه می کنیم و لحظات خوشی و ناخوشی را به یاد می آوریم

برقی در چشمان مان می درخشد و هر یک از ما در می یابیم که :

او که در گذشته ما را از ناخوشی ها رهانید اکنون نیز هست

او که سخت ترین تصمیم گیری ها را به روش خود بر ما آسان کرد

حالا نیز حضور دارد

او که بعد از سختی ها و فرا گرفتن آن چه باید می آموختیم لذت شادی را بر قلب و روحمان نشاند اکنون نیز آماده است تا مهرش را نثارمان کند...

اگر  تنها ترین تنها یان شوم باز هم خدا هست

او جانشین تمام نداشتن های من است

یاد خدا همیشه آرام بخش قلب پر مهرتان باد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:19  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

پس اینها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها - دل خوشی ها - ثانیه ها - دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم

چون بیداریم

ما زنده ایم

چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم یزرا هنوز صبح هاما آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش

و فکر کن!

واقعا فکر کن که

چه هولناک می شد

اگر از میان آوا ها

بانگ خروس را بر می داشتند

و همین طور ریگ ها

 و ماه و منظومه ها ...

ما نیز باید دوست بداریم

آری باید

زیرا دوست داشتن

خال بال روح ماست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:47  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امروزدلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که بخاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها نا پدید ماند...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:20  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

سلام و درود فراوان بر شما دوستان خوب و قدرتمندم

خیلی معذرت می خوام از اینکه مشکلات نذاشتن تا بتونم با شما باشم.

به یاری ناشناختنی بزرگ می خوام از امروز شروعی دوباره داشته باشم.

خدای بزرگ و مهربون نگهدارتون باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  |