همان گونه که او رفت و دیگر برنگشت
بغض سنگین راه گلویم را بسته
ای همسفر چشمان خونبارم را ببین
ببین که چقدر تنها و بی کس شده اند
ببین که این روز ها به انتظار شنیدن طنین صدای روح نوازت چه ملتمسانه نشسته ام
به التماست نشسته ام
چون تنها تو را داشتم
به یاد مهربانی و محبتت اشک می ریزم.
با این حال تو هم مرا تنها می گذاری ...
من را دراین زندان تنهایی و انزوا جا می گذاری و می روی
کجا ؟ نمی دانم
آری ای نازنین یار !
تو می روی و من می مانم با سکوت غم انگیز اطاقم
با دفتری پر از غزل های عاشقانه
با قلبی شکسته و روحی مجروح
آری مهربان سنگ دلم
تو هم من را تنها می گذاری
درود فراوان بر شما
حرفهای زیادی برای گفتن دارم
ولی نمی دونم از کجا شروع کنم و چطور بگم
دلم داره می ترکه
می خوام از آزادی و عدالت بگم
آزادی - آزادی - آزادی - آزادی
درود خداوند بر تمام انسانهای پاک و آزاد
درود خداوند بر تمام عادلان جهان
در می یابم که تخیلاتم همواره
با ارزش تر از تواناییم در دانش اندوزی بوده اند.
فرصت ها همواره در دل مشکلات جای دارند
آن که نمی تواند دمی بایستد
و در حالی که بهت زده است اندکی به تفکر بپردازد
به مانند مرده است.
جایگاه خشم
تنها دل های احمقان است