تبليغاتX
من برای گفتن حرفی به میان شما آمده ام.
عشق - عدالت - آزادی - خدا
تو هم روزی من را با کوله باری از خاطره ها تنها می گذاری

همان گونه که او رفت و دیگر برنگشت

بغض سنگین راه گلویم را بسته

ای همسفر چشمان خونبارم را ببین

ببین که چقدر تنها و بی کس شده اند

ببین که این روز ها به انتظار شنیدن طنین صدای روح نوازت چه ملتمسانه نشسته ام

به التماست نشسته ام

چون تنها تو را داشتم

به یاد مهربانی و محبتت اشک می ریزم.

با این حال تو هم مرا تنها می گذاری ...

من را دراین زندان تنهایی و انزوا جا می گذاری و می روی

کجا ؟ نمی دانم

آری ای نازنین یار !

تو می روی و من می مانم با سکوت غم انگیز اطاقم

با دفتری پر از غزل های عاشقانه

با قلبی شکسته و روحی مجروح

آری مهربان سنگ دلم

تو هم من را تنها می گذاری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

سلام

درود فراوان بر شما

حرفهای زیادی برای گفتن دارم

ولی نمی دونم از کجا شروع کنم و چطور بگم

دلم داره می ترکه

می خوام از آزادی و عدالت بگم

آزادی - آزادی - آزادی - آزادی

درود خداوند بر تمام انسانهای پاک و آزاد

درود خداوند بر تمام عادلان جهان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

هنگامی که در خود و منطق افکارم غور می خورم

در می یابم که تخیلاتم همواره

با ارزش تر از تواناییم در دانش اندوزی بوده اند.


فرصت ها همواره در دل مشکلات جای دارند


آن که نمی تواند دمی بایستد

و در حالی که بهت زده است اندکی به تفکر بپردازد

به مانند مرده است.


جایگاه خشم

تنها دل های احمقان است

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:12  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  |