چون همه فکر هایی که عجالتا در کله ام می جوشد مال همینالان است
ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد.
خوب بود می توانستم کاسه سر خود را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور
بیندازم جلو سگ
اگر بشر دست از کشتن حیوانات بردارد
آدم هم نخواهد کشت.
انسان نه فقط احمق ترین حیوانات است بلکه درنده ترین و شریر ترین آنهاست.
یک چیز هایی هست که نمی شود به دیگری فهماند
نمی شود گفت
آدم را مسخره می کنند
چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خود را حس می کند.
ستمگری و کشتار نسبت به حیوانات دشنام و ناسزا به شرافت و مقام انسانیت است.
مردن بی سر و صدا جزء حقوق اساسی افراد است
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند.
چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت
امان از راه دور و گنج بسیار
زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
دلیل نمی شود هر که پول دارد هوش هم دارد
حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند.
عشق و مرگ با هم آمیخته است
مرگ تنها چیزی است که از من دلجویی می کند
خودکشی با بعضی ها هست
ناخن های ما را نباید با پنجه شیر مقایسه کرد.
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
آهنگ سفر یک جور مردن است
جهنمی هست
و جهنم در همین دنیاست.
سقوط-آلبر کامو
برایان رابینسون
فقط با کمک رساندن به دیگران است که می توانید کمکی از عالم غیب دریافت کنید.
آنی کرکوود
اشخاص و موقعیتهای منفی را کم کن و اشخاص و موقعیتهای مثبت که عزت نفس را چند برابر می کنند جمع کن.
برایان رابینسون
مواقعی وجود دارند که در آنها لب فرو بستن بهترین راه حل است.
برایان رابینسون
از طریق عبادت شما از اندیشه با عظمت الهی تقاضا می کنید که با زندگی شما وحدت پیدا کند.
آنی کرکوود
چیزی که هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد - قدرت انتخاب است.
برایان رابینسون
اشک را آفرید
تا سرزمین عشق آتش نگیرد
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو راعاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
اگر آن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن بر گردانید.
اگر آن را آشفته و نا مرتب کردید دوباره به حالت منظم برگردانید.
اگر در آن چیزی و یا نکته ای هست که ربطی به شما ندارد و مربوط به انسان دیگر است در آن دخالت نکنید.
چسب زخم می زنم !
آن ها که دیروز قلبی به یادگار کشیده بودند
امروز ...
گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود
که پیراهن تازه اتو کشیده ام...
بر تنم چروک می نماید!!!
آن گاه که خود - ماندگار نیستی!
تنها درسی که عشق به من آموخت
تنها دردی که سینه ام را سوخت!!!
میشه هر روز از زندگی لذت برد و با زندگی حال کرد.
آره - می شه - به شرطی که :
صبح که از خواب ا شدی - لبخند بزنی و خوشحال - که هنوز زمین داره تو مدار خودش می چرخه و تو - توی رختخواب خودتی
اولین کلمه ای که رو زبونت می آد شکر ناشناختنی بزرگ باشه که نعمت های زیادی بهت داده
تازه اونایی رو هم که نداده باید به حساب نعمت بزرگتری بذاری
بعدش کلتو از نجره بیرون ببری و وضعیت جوی هر چی که باشه قشنگه
فقط رنگاشون فرق می کنه
بعدم به خودت قول بدی که همه رو دوست داشته باشی
با همه مهربون باشی و یه نگاهی هم به آیه ۳۷ سوره اسراء بنداز:
بر روی زمین با تکبرو نخوت راه مرو چرا که تو به نیرو نتوانی زمین را شکافت ...
حالا واسه چی معطلی
برو- صبح شده
بدو سمفونی بدون تو یه چیزش کمه
برو
تو تکمیل کننده ای
همه باید باشن !
خورشید مادر زمین است
با نور و گرما به او شیر می دهد و شبانگاهان هیچ گاه فرزندش را ترک نمی گوید
مگر آنکه او را با لالایی دریا و سرود پرندگان و زمزمه نرم جویبار خوابانده باشد.
مادر
این نمونه ازلی همه وجود
روحی جاودانه و سرشار از زیبایی و عشق است.
به من آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم
نه شکنجه و نه تبعید
هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است.
زیرا نمی خواهم روزهایم را به طلا بفروشم
من آنها را دیوانه می انگارم
زیرا گمان می کنند که روز های من فروشی است.
کسی است که رویا های خود را در پیکر زر و سیم تعبیر می کند
یک آدم منصف
شیطان را بیشتر ناراحت می کند
تا یک میلیون معتقد نادان.
بدا به حال کسی که با مجرمی که برای نظر خواهی به نزدش آمده
تبانی کند
زیرا همراهی با مجرم بدنامی و گوش سپردن به دروغ
خیانت است.
محرومیت موجب بلند نظری روح می گردد
در حالی که ثروت از روی پلیدی آن پرده بر می گیرد
غم عواطف را رقیق می کند
و شادی دل مجروح را التیام می بخشد
اگر اندوه و ناداری را بر چینند
روح آدمی شبیه لوحی سپید خواهد شد که در آن جز نشانه های خود پرستی و آزمندی چیزی ثبت نشده است.
سلام و درود بی پایان بر شما
بعد از گذشت چند روز از این نوشته ها که براتون جمع کردم
گفتم خوبه که با صراحتی از نوع دیگر بگم چرا می نویسم براتون.
حرفها بر سر دلم عقده کرده است
زمانی است که نگذاشته اند حرف بزنم
می خواهم حرف بزنم ![]()
می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم
حرف بزنم - بنویسم - بگویم ...
((انگشتهایم خمیازه می کشند-باید بنویسم - این حرفها را نیم شود تحمل کرد. ع.شریعتی))
نمی دانم چه شد که از رنگهای بی شمار زندگی سیاه ....
را انتخاب کردم و از تمامی این دنیای پهناور کنج این اطاق سرد و خاموش
نمی دانم چرا تنهایی
چرا سکوت و چرا بطالت را انتخاب کردم
چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه.
وقتی بارون نمی باره.
ولی اینجایم تا چیزی بگویم .
آری حرفها خواهم زد.
تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود.
دریغ بر ملتی که
دم بر نمی آورد مگر هنگامی که در تشیع جنازه گام بر می آورد.
دریغ بر ملتی که
سیاستمدارش روباه است
فیلسوفش شعبده باز و
هنرش
هنر وصله کاری و تقلید.
اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند
حتی از خودش!![]()
چه بسیار برای فرزنانمان لالایی می خوانیم تا خود به خواب رویم
پس اگر دانشمند از آن بگذرد حکیمی شود
و اگر شاعر - پیامبری
مگر در برابر کسی که از من پرسید :
تو کیستی ؟
و سرم را سر سری تراشید
یک جمله برایم بسازید
یک جمله نو
به گدایی آمده ام
نوشته هایم دیگر کهنه شدند
به گدایی آمده ام
کفش هایم را به گرو نگه دارید و یک جمله به من بدهید
یک جمله نو
شادمانی های دیروز
تلخ ترین غمی است که امروز داریم
که دوست دارم صدای مرگ را به گوش بشنوم
آن گاه زندگی صدایش را بلند تر کرد و گفت :
هم اینک تو صدای مرگ را می شنوی ![]()
به دیروز ها بپردازیم .
مگر وحشت یک روح را در پیشگاه خاطرات خویش
سخاوت آن نیست که آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی
بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری
من سکوت را از آدم پر گو آمو ختم
بردباری را از نا بردبار
و مهربانی را از نامهربان
اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم.
زندگی روسپی زیبایی است
هر که فاحشه گری اش بدید
از زیبایی اش چشم فرو بست !
دریغ بر ملتی که لباسی بر تن می کند که خود نمی بافد
نانی را می خورد که خود درو نمی کند
شرابی را می نوشد که از چرخوشت او جاری نمی گردد.
دریغ بر ملتی که فرزانگانش در اثر پیری گنگند و مردان شجاعش هنوز در گهواره
دریغ بر ملتی که پاره پاره شده است و هر پاره ای خود را ملتی می داند.
مگر حماقت !
مسیح آشکارا دروغگو را ملامت نکرد یا سارق را یا قاتل را
اما آشکارا ریاکار را که نقاب بر چهره دارد و دستکش بر دست
طرد کرد
هنگامی که قاتل را می کشد و سارق را زندانی می کند
اما بر کشور های همسایه اش می تازد و هزار هزار می کشد و غارت می کند ؟
اما وقتی دهان گشودم-زبانم بند آمده بود
پیش از آنکه عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم
اما شناختن را که آموختم
کلمات در دهانم ماسید
و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند.