تبليغاتX
من برای گفتن حرفی به میان شما آمده ام.
عشق - عدالت - آزادی - خدا
از کجا باید شروع کرد؟

چون همه فکر هایی که عجالتا در کله ام می جوشد مال همینالان است

ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد.


خوب بود می توانستم کاسه سر خود را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور

بیندازم جلو سگ


اگر بشر دست از کشتن حیوانات بردارد

آدم هم نخواهد کشت.


انسان نه فقط احمق ترین حیوانات است بلکه درنده ترین و شریر ترین آنهاست.


یک چیز هایی هست که نمی شود به دیگری فهماند

نمی شود گفت

آدم را مسخره می کنند


چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خود را حس می کند.


ستمگری و کشتار نسبت به حیوانات دشنام و ناسزا به شرافت و مقام انسانیت است.


مردن بی سر و صدا جزء حقوق اساسی افراد است


اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند.


چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت


امان از راه دور و گنج بسیار


زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.


دلیل نمی شود هر که پول دارد هوش هم دارد


حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند.


عشق و مرگ با هم آمیخته است


مرگ تنها چیزی است که از من دلجویی می کند


خودکشی با بعضی ها هست


ناخن های ما را نباید با پنجه شیر مقایسه کرد.


تنها مرگ است که دروغ نمی گوید


آهنگ سفر یک جور مردن است

جهنمی هست

و جهنم در همین دنیاست.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:5  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

دوست خوب دوست مرده است.

سقوط-آلبر کامو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:33  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

گاهی کنار کشیدن و نظاره کردن زندگی را بهتر می چرخاند.

برایان رابینسون

فقط با کمک رساندن به دیگران است که می توانید کمکی از عالم غیب دریافت کنید.

آنی کرکوود

اشخاص و موقعیتهای منفی را کم کن و اشخاص و موقعیتهای مثبت که عزت نفس را چند برابر می کنند جمع کن.

برایان رابینسون

مواقعی وجود دارند که در آنها لب فرو بستن بهترین راه حل است.

برایان رابینسون

از طریق عبادت شما از اندیشه با عظمت الهی تقاضا می کنید که با زندگی شما وحدت پیدا کند.

آنی کرکوود

چیزی که هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد - قدرت انتخاب است.

برایان رابینسون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:26  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

و خداوند

اشک را آفرید

تا سرزمین عشق آتش نگیرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:20  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو راعاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:19  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

اگر برحسب اتفاق زندگی را شکستید آن را تعمیر کنید.

اگر آن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن بر گردانید.

اگر آن را آشفته و نا مرتب کردید دوباره به حالت منظم برگردانید.

اگر در آن چیزی و یا نکته ای هست که ربطی به شما ندارد و مربوط به انسان دیگر است در آن دخالت نکنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:58  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

بر تن درخت مقابل خانه مان

چسب زخم می زنم !

آن ها که دیروز قلبی به یادگار کشیده بودند

امروز ...



گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود

که پیراهن تازه اتو کشیده ام...

بر تنم چروک می نماید!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:54  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

به دنبال یاری ماندگار نگرد

آن گاه که خود - ماندگار نیستی!

تنها درسی که عشق به من آموخت

تنها دردی که سینه ام را سوخت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:39  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

میشه هر روز رو تبدیل به یه شاهکار بزرگ از خوشبختی کرد.

میشه هر روز از زندگی لذت برد و با زندگی حال کرد.

آره - می شه - به شرطی که :

صبح که از خواب ا شدی - لبخند بزنی و خوشحال - که هنوز زمین داره تو مدار خودش می چرخه و تو - توی رختخواب خودتی

اولین کلمه ای که رو زبونت می آد شکر ناشناختنی بزرگ باشه که نعمت های زیادی بهت داده

تازه اونایی رو هم که نداده باید به حساب نعمت بزرگتری بذاری

بعدش کلتو از نجره بیرون ببری و وضعیت جوی هر چی که باشه قشنگه

فقط رنگاشون فرق می کنه

بعدم به خودت قول بدی که همه رو دوست داشته باشی

با همه مهربون باشی و یه نگاهی هم به آیه ۳۷ سوره اسراء بنداز:

بر روی زمین با تکبرو نخوت راه مرو چرا که تو به نیرو نتوانی زمین را شکافت ...

حالا واسه چی معطلی

برو- صبح شده

بدو سمفونی بدون تو یه چیزش کمه

برو

تو تکمیل کننده ای

همه باید باشن !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 20:31  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

در طبیعت همه چیز از مادر حکایت می کند.

خورشید مادر زمین است

با نور و گرما به او شیر می دهد و شبانگاهان هیچ گاه فرزندش را ترک نمی گوید

مگر آنکه او را با لالایی دریا و سرود پرندگان و زمزمه نرم جویبار خوابانده باشد.

مادر

 

این نمونه ازلی همه وجود

روحی جاودانه و سرشار از زیبایی و عشق است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:27  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

غم های من

به من آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم

نه شکنجه و نه تبعید

هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:23  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

آنها دیوانه ام می پندارند

زیرا نمی خواهم روزهایم را به طلا بفروشم

من آنها را دیوانه می انگارم

زیرا گمان می کنند که روز های من فروشی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:19  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

بیچاره ترین آدمها

کسی است که رویا های خود را در پیکر زر و سیم تعبیر می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:11  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

به یاد داشته باشید

یک آدم منصف

شیطان را بیشتر ناراحت می کند

تا یک میلیون معتقد نادان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:9  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

از آدم زور مدار یا مجرم یا وقیح یا گریزان از نیک نامی توقع اندرز مفید نداشته باشید.

بدا به حال کسی که با مجرمی که برای نظر خواهی به نزدش آمده

تبانی کند

زیرا همراهی با مجرم بدنامی و گوش سپردن به دروغ

خیانت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:5  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

همنوع بی نوای من

محرومیت موجب بلند نظری روح می گردد

در حالی که ثروت از روی پلیدی آن پرده بر می گیرد

غم عواطف را رقیق می کند

و شادی دل مجروح را التیام می بخشد

اگر اندوه و ناداری را بر چینند

روح آدمی شبیه لوحی سپید خواهد شد که در آن جز نشانه های خود پرستی و آزمندی چیزی ثبت نشده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:0  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

سلام عزیزانم

سلام و درود بی پایان بر شما

بعد از گذشت چند روز از این نوشته ها که براتون جمع کردم

گفتم خوبه که با صراحتی از نوع دیگر بگم چرا می نویسم براتون.

حرفها بر سر دلم عقده کرده است

زمانی است که نگذاشته اند حرف بزنم

می خواهم حرف بزنم

می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم

حرف بزنم - بنویسم - بگویم ...

((انگشتهایم خمیازه می کشند-باید بنویسم - این حرفها را نیم شود تحمل کرد. ع.شریعتی))

نمی دانم چه شد که از رنگهای بی شمار زندگی سیاه  ....

را انتخاب کردم و از تمامی این دنیای پهناور کنج این اطاق سرد و خاموش

نمی دانم چرا تنهایی

چرا سکوت و چرا بطالت را انتخاب کردم

چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه.

وقتی بارون نمی باره.

ولی اینجایم تا چیزی بگویم .

آری حرفها خواهم زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 17:19  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

دریغ بر ملتی که با شیپور به استقبال حاکم تازه اش می رود و با هو کردن بدرقه اش می کند

تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود.

دریغ بر ملتی که

دم بر نمی آورد مگر هنگامی که در تشیع جنازه گام بر می آورد.

دریغ بر ملتی که

سیاستمدارش روباه است

فیلسوفش شعبده باز و

هنرش

هنر وصله کاری و تقلید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 17:6  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

زیبایی بزرگ شیفته ام می سازد

اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند

حتی از خودش!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 17:1  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

چه بسیار برای فرزنانمان لالایی می خوانیم تا خود به خواب رویم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:59  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

بین دانشمند و شاعر مرغزاری سر سبز است.

پس اگر دانشمند از آن بگذرد حکیمی شود

و اگر شاعر - پیامبری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:58  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

هر گز در پاسخ عاجزانه در نمانده ام

مگر در برابر کسی که از من پرسید :

تو کیستی ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:57  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

سلمانی زادگاهم مرا نشناخت

 و سرم را سر سری تراشید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:53  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

به گدایی آمده ام -

یک جمله برایم بسازید

یک جمله نو

به گدایی آمده ام

نوشته هایم دیگر کهنه شدند

به گدایی آمده ام

کفش هایم را به گرو نگه دارید و یک جمله به من بدهید

یک جمله نو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:53  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

خاطره

شادمانی های دیروز

تلخ ترین غمی است که امروز داریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:0  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

یک بار به زندگی گفتم

که دوست دارم صدای مرگ را به گوش بشنوم

آن گاه زندگی صدایش را بلند تر کرد و گفت :

هم اینک تو صدای مرگ را می شنوی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 15:58  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

ما اغلب از فردا ها قرض می کنیم تا وام خویش را

به دیروز ها بپردازیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 15:55  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

هیچ چیز را زشت مخوان ای دوست من

مگر وحشت یک روح را در پیشگاه خاطرات خویش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:17  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

سخاوت

سخاوت آن نیست که آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی

بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:15  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

آموزگاران فراموش شده !

من سکوت را از آدم پر گو آمو ختم

بردباری را از نا بردبار

و مهربانی را از نامهربان

اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:12  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

زندگی

زندگی روسپی زیبایی است

هر که فاحشه گری اش بدید

از زیبایی اش چشم فرو بست !

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 21:5  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

دریغ بر من !

دریغ بر ملتی که لباسی بر تن می کند که خود نمی بافد

نانی را می خورد که خود درو نمی کند

شرابی را می نوشد که از چرخوشت او جاری نمی گردد.

دریغ بر ملتی که فرزانگانش در اثر پیری گنگند و مردان شجاعش هنوز در گهواره

دریغ بر ملتی که پاره پاره شده است و هر پاره ای خود را ملتی می داند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 21:4  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

تنها آدم گنگ است که به آدم وراج غبطه می خورد .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:57  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

هر شری چاره ای دارد

مگر حماقت !

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:56  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

ریا کار

مسیح آشکارا دروغگو را ملامت نکرد یا سارق را یا قاتل را

اما آشکارا ریاکار را که نقاب بر چهره دارد و دستکش بر دست

طرد کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:54  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

کجاست عدالت حاکمیت

هنگامی که قاتل را می کشد و سارق را زندانی می کند

اما بر کشور های همسایه اش می تازد و هزار هزار می کشد و غارت می کند ؟  

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:51  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  | 

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم

اما وقتی دهان گشودم-زبانم بند آمده بود

پیش از آنکه عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم

اما شناختن را که آموختم

کلمات در دهانم ماسید

و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:48  توسط گناه کار ترین بنده خدا - همای  |